يك فرشتههنگامى كه يك كودك آماده متولد شدن بود، پرسيد: «به من مى گويند بايد به زمين بروم، اما چگونه من بسيار كوچك و بى پناهم.»پاسخ شنيد: «از بين فرشته ها، يكى را براى تو برگزيدم. او در انتظار توست و از تو مراقبت خواهد كرد.» كودك پرسيد: «من چطور حرف مردم را بفهمم من كه زبان آنها را بلد نيستم !» پاسخ داده شد: «فرشته تو زيباترين و شيرين ترين كلماتى را كه تاكنون شنيده اى به كار مى برد و با صبر و مراقبت، شيوه صحبت كردن را به تو مى آموزد.» كودك گفت: «هنگامى كه بخواهم با خدا سخن بگويم چه كنم !» پاسخ شنيد: «فرشته تو، دستانت را در كنار هم قرار مى دهد و به تو دعا كردن را مى آموزد.» كودك سؤال كرد: «شنيده ام در زمين انسان هاى بد نيز هستند. چه كسى مرا در برابر آنها محافظت مى كند !» پاسخ داده شد: «فرشته تو از تو دفاع مى كند حتى اگر به قيمت جانش باشد.» در اين هنگام صدايى در آسمان بلند شد. كودك با عجله پرسيد: «اكنون كه من در حال ترك اينجا هستم نام اين فرشته را به من بگو». پاسخ داده شد: «نام فرشته تو مهم نيست. تنها بدان كه تو اين فرشته را «مادر» صدا خواهى زد.» نویسنده: زينب سادات محسنى
Valid XHTML 1.0 Transitional ::
Valid CSS ::
Copyright © 2004-2008 All rights reserved. Pecup.com
نقل مطالب فقط با ذکر منبع مجاز است
|
يادداشتي براي اين صفحه وجود ندارد. [افزودن يادداشت]